ناداستانهای سپید
نهم اسفند؛ میان مادری و مسئولیت
سمیه سعادتی، از کارکنان بیمارستان اختر، در ناداستان «روزی که بین دلم و وظیفهم گیر کردم» از روز آغاز جنگ روایت میکند؛ روزی که نگرانی برای امنیت فرزندانش، تصمیم دشوار دوری از آنها و بازگشت به محل کار، او را در برابر یکی از سختترین انتخابهای زندگیاش قرار داد.
به گزارش روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، فراخوان «ناداستانهای سپید؛ روایتهایی ناگفته درباره مدافعان سلامت» با هدف ثبت و ماندگار کردن تجربهها و روایتهای اعضای خانواده بزرگ سلامت از روزهای جنگ و بحران شکل گرفت. این فراخوان از فعالان حوزه سلامت دعوت کرد تا آنچه را در این روزهای پرالتهاب دیده و تجربه کردهاند، در قالب متن، عکس، ویدئو یا فایل صوتی با دیگران به اشتراک بگذارند؛ روایتهایی از ایستادگی، مسئولیت، همدلی و لحظههایی که شاید در گزارشهای رسمی و آمارها دیده نشوند، اما بخشی مهم از حافظه جمعی جامعه سلامت را تشکیل میدهند. «ناداستانهای سپید» تلاش میکند این روایتهای کمتر شنیدهشده را گردآوری و منتشر کند تا تجربه مدافعان سلامت از روزهای جنگ، برای امروز و نسلهای آینده باقی بماند.
«نه اسفند – روزی که بین دلم و وظیفهم گیر کردم
نه اسفند همیشه برای من نشونهی نزدیک شدن عید بود؛ بوی سبزه، بوی خانهتکانی، بوی شادیِ توی کوچهها. اما آن سال، نه اسفند شکل دیگری داشت. صبحش مثل هر روز با کار شروع شد. پروندهها روی میز، صدای خندههای کمجان همکارها،. هیچکس فکر نمیکرد چند دقیقه بعد، آن روز برای همیشه در ذهنمان حک شود. همهچیز از یک صدای عجیب شروع شد… ترقّی خفیف… بعد انفجاری که انگار قلب ساختمان را لرزاند. پنجرهها تکان خوردند. سکوتی سنگین افتاد. بعد صدای موبایلها، خبر رسانها، زبانهایی که میلرزیدند و میگفتند: «جنگ شروع شد…» همکارها دور هم جمع شده بودند. بعضی رنگ به صورت نداشتند. اما من… من حتی رنگ خودم هم یادم نیست. فقط یک چیز واضح بود: بچههام. آدلیا توی مهد بود. پسرم توی خانه. و سمت ما هم… منطقهی نظامی. یعنی اینکه هر دقیقه میتوانست آخرین دقیقهی آرامش باشد.
اما یک چیز دیگر هم بود: وظیفه. آن روز ما باید سرِ کار میماندیم. سیستم روی حضور ما حساب میکرد. همه نگاهها به ما بود. و من مانده بودم بین دو جاده: جادهی مادر بودن یا جادهی مسئولیت کاری. و هیچکدام از این دو، راه کمی نبود. به خودم گفتم: «سمیه… اول بچهها. اول جانشان. بعد هر چه شد.» دویدم. از اداره تا بیرون، از بیرون تا خیابانها. انگار شهر هم مثل من گیج شده بود؛ ماشینهایی که بیهدف میرفتند، آدمهایی که نمیدانستند کجا باید بروند، آسمانی که انگار از دود خاکستریتر شده بود. وقتی رسیدم مهد، آدلیا ایستاده بود… آن چشمهای گرد و کودکانه، ترسیده و پر از سؤال. تا مرا دید، دوید سمتم. دستهای کوچکش را دور گردنم حلقه کرد و گفت: «مامان… خیلی ترسیدم.» همانجا دلم شکست. اما نباید نشان میدادم. برای او باید کوه میبودم. بعدش رفتم دنبال پسرم. در را که باز کردم، با آن نگاه پر از نگرانی روبهرو شدم. پرسید: «مامان، واقعیه؟ جنگه؟» و من… من که خودم هنوز باور نداشتم، فقط گفتم: «تا وقتی مامان هست، تو امنی.» اما حقیقت این بود که امن نبود. نه برای او، نه برای آدلیا، نه برای هیچکس و تصمیم، مثل چاقویی تیز وسط قلبم فرو رفت: یا بچههام را پیش خودم نگه میداشتم و خطر را به جان میخریدم… یا میفرستادمشان شهرستان و مادریکردنم را موقتاً از خودم جدا میکردم.
هیچ انتخابی اینقدر ظالمانه نیست. چطور یک مادر بین دو نیمهی جانش یکی را انتخاب کند؟ اما جنگ، اجازهی احساسات نمیدهد. فقط منطقِ خشک را میگذارد جلوی آدم. مجبور شدم بفرستمشان. بهخاطر امنیتشان. بهخاطر اینکه وقتی همهچیز آرام شد، من هنوز بتوانم بگویم: «مامان اجازه نداد آسیبی ببینی.» شب قبل از رفتنشان، آدلیا از بغلم جدا نمیشد. هنوز دو سالش هم نشده بود. شیر میخورد، وابسته بود. سرش روی سینهام بود و هر چند دقیقه نگاهم میکرد، انگار میگفت: «مامان، نذار برم…» پسرم سعی میکرد مردانه باشد. اما نگاهش لو میداد که او هم در دلش میترسید. صبح که بنا شد بروند، هیچکدام نمیدانستند این جدایی یعنی چی… اما من میدانستم. من میدانستم خانهای که خالی شود از صدای بچهها، چطور فرو میریزد. میدانستم اولین شب بدونشان، چطور مثل کابوس خواهد گذشت. ماشین که راه افتاد، دستم بالا بود اما قلبم پایینِ پایین بود… توی همان چند ثانیه یادم آمد که من هم مادر بودم… هم کارمند… و آن روز، از من خواسته شده بود یکی را انتخاب کنم. انتخاب کردم و این انتخاب تا ابد در قلبم سنگینی دارد.
برگشتم سر کار. صندلیام همان بود، میز همان بود، پروندهها همان… اما من دیگر همان آدم نبودم. دلتنگی مثل سایه دنبال من میآمد. اما باید کار میکردم. باید قوی میماندم. باید کسی میبودم که دیگران در آن روزهای سخت بتوانند به او تکیه کنند. نه اسفند آن سال تنها یک تاریخ نبود؛ نقطهای بود که فهمیدم مادر بودن همیشه یعنی انتخابهای تلخ… و مسئولیت داشتن یعنی گاهی اشکت را بخوری و ادامه بدهی. اما مهمتر از همه فهمیدم: قلب مادری، حتی وقتی نصفش کنار بچههاست و نصفش سر کار… باز هم میتپد. باز هم میجنگد. باز هم ادامه میدهد. و من همچنان ادامه دادم… بهخاطرشان. بهخاطر آیندهشان. بهخاطر اینکه وقتی بزرگ شدند، بدانند مادرشان در سختترین روز، شجاعترین نسخه خودش بود.»
انتهای پیام/